امروز می خوام در مورد دوست و دوستی حرف بزنم نمیدونم چقدر با دختر هایی که عاشق هم جنس خودشون میشن(البته نه از نظر جنسی) برخورد داشتید اما من امروز یه چیزی رو توی مدرسه مون دیدم که واقعاعصبانی و متاثر شدم


من خودم به شخصه به داشتن دوست کاملا معتقدم یعنی فکر میکنم ادم به یه دوست برای هر دوره از زندگیش نیاز داره اما اصلا حس خوبی نسبت به این کارا بچه گانه ندارم
من یه دوستی دارم به اسم عسل که فوق العاده براش احترام قائلم این دوستم عاشق یه دختر شده که این دختر توی مدزسه مونه ذختر بدی هم نیست یک روز دیدم عسل داره مثل ابر بهار گریه
می کنه رفتم جلو و دلیل گریشو ازش پرسیدم
اونم جواب داد که به دلیل بی محلی هائیه که سمیرا به ش میکنه راستش اولش خیلی برام مضحک بود اما بعدش با هم صحبت کردیم چند تا راه حل برای مشکلش پیدا کردیم که تا الان بدردش خورده 
امروز دیدم که عسل بعد از دو روز غیبت اومده مدرسه رفتم جلو بعد از سلام احوالپرسی ازش پرسیدم ک چه خبر چرا این دو روز نیومده بودی مدرسه
در کمال ارامش و بی تفاوتی فقط به من گفت بابام سکته قلبی کرده بود و توی بیمارستان بود نتونستم بیام و من برق از سه فازم به صورت اساسی پرید
حالا ازساعت هشت صبح تا حالا به صورت ناجوری توی بهتم که پدر ادم مهمتره یا یه دختر ناشناس
حس ميكنم اكثر دخترا كربه صفت و نمك نشناسند و حرمت نون و نمكو نميدونند
دلم از همه پره از بچه های بی چشم و روی کلاسمون بیشتر نمیدونم اما به این نتیجه رسیدم که هیچ موقع و هیچ موقع توی زندگیم دوست واقعی نداشتم و کلا دور و برم رو توی مدرسه ادم های گربه صفت گرفتند از همیشه تنها ترم حس میکنم بجر خانوادم هیچ کس دیگه ای نیست که براش مهم باشم۱
نميدونم وا قعا خسته ام و داغون و تنها
از وجود همتون البته اگر كسي به اينجا سر بزنه ممنونم